![]() |
|
سهشنبه ٢٧ اردیبهشت ،۱۳۸٤
بحث که تمام می شود سرش را کج می کند و آرام می پرسد: اسم تو چی بود دختر؟جوابش را که پيدا می کند می خندد و دوباره می پرسد بهار نارنج دوست داری؟ به يک نقطه ی سياه روی يک نقطه سياه تبديل که می شود بهار نارنج ها را می برم تو...گيرم فکر کند به خاطر نشان دادن گردنبند بهار نارنج پشت کلاس سر پا می مانم و اين هم جزو سندهای ضعيف اش باشد که دختر روی صندلی قهوه ای سوخته رديف چهارم پر از عواطف رقيق ايست نسبت به استاد تاريخ اسلامش و مدام با خودش زمزمه می کند اگر آن لباس بلندش را در بياورد...خب اين هم يه جورش...ندانستن حق طبيعی اش است وقتی هنوز به خودش نيامده باشد ونفهمد که کدام اصل تک علتی...کدام تقاضای مجاب کردن برای نفی بيان بردگی...کدام مسخره گرفتن بار سبک...اينجا پاهايت روی چيست؟ پوفف....فقط خط قرمز کنار کاغذ ها را می بينم و ديگر هيچ... یکشنبه ٤ اردیبهشت ،۱۳۸٤
و روبه رو می شويم با آن فساد ساختار يافته که هيچ چيز در آن رشد نمی کند که همه چيز خوب وبد به درون کشيده می شود.با رو به رو شدن با آن آيا نبايد به يک خارپشت تبديل شوم؟ اما خار داشتن زياده رو است حتی آگر انسان آنقدر آزاد باشد که به جای خار دستانی باز داشته باشد...باز هم يک تجمل مضاعف است... نيچه دوشنبه ٢٢ فروردین ،۱۳۸٤ جای آدم هايی که برای هميشه توی ذهنت دو خط قرمز رويشان می کشی حتی اگر آنقدر خالی باشد که احساس کنی قانون حيات را زير سوال می برد ولی نبودنشان می ارزد به همه ی روزهايی که بايد تنها بگذرند.به لذت تنها بو کردن ورق های کتاب و مخصوصا به ارامش آمدن ساعت يازده شب های اين جا.... شبها با آب هويج ام روی پنجره می نشينم و به آدم هايی که از کوچه می گذرند نگاه می کنم.سرگرمی ابلهانه ای است ولی دنبال کردن آدمها با انگشت روی شيشه نوع طی كردن كوچه و آهنگ رفتنشان و واكنش های عجيب شان به يا كريم ها وبيشتر از همه ديدن تفاوتشان با آدمهای روز کوچه برايم جذاب است.آدمها شبها سن دار تر می شوند و جنس هايشان مطلق تر ...زن ها تک وتوک ديده می شوند.برايشان اسم می گذارم وگاهی از اسم ها خنده ام می گيرد ...می خندم بلند...با کسانی که زندگی می کنم برايشان اين تصويرها عادی است...از نوعشان نيستم و همين برايم کافيست. ولی تمام زندگی ام اينجا پيرمردی با موهای سفيد سفيد است كه بی نهايت مرا ياد الياس می اندازد.شكم بزرگی دارد ومدام ريش اش را می خارد. روبروی پنجره ی اتاقم در كوچك خانه اش باز می شود. كت قهوه ای می پوشد و بجای عصا قدم هايش را با تعلل بر می دارد مكث می كند و دورو برش را زير نظر می گيرد و دوباره ادامه می دهد. در خانه اش كه باز می كند قبل از هر كاری پامچال های كوچكش را آب می دهد خانه اش ايوان بزرگی دارد و دور ايوان پامچال هايش را به عمد به نظم خاصی چيده است ...مثل حروف های يك زبان خاص...حدس می زنم پامچال هايش را از عزيزترين كسی كه شبها از ملاقاتش بر می گردد بيشتر دوست دارد.شبها راديو به صدای بلند گوش می دهد و پاهايش را با پمادی كه احتمالا بوی بدی دارد می مالد.گاهی آنقدر دستهايش را روی پاهايش می كشد كه برای دردی كه می كشد استرس می گيرم.بعد زير پاهايش بالش می گذارد و به نقطه ای نامعلوم خيره می شود و تنها تفريح غروب های جمعه اش سر وصدا راه انداختن با چكش اش است به روی نقطه ای كه نمی بينم .گاهی احساس می كنم خانواده ای داشته كه روزی بدون آنكه حواسشان باشد فراموشش كرده اند و او حالااينجا فقط معشوقه ای دارد كه شبها به ديدنش می رود...كسی كه احتياج دارد به آنكه او ستايش اش كند و بگويد هنوز زيباست حتی با چروك های روی صورتش... و شايد نه... شب هايی كه نظم ستاره های محبوب من به هم می خورد و تنهايی مثل يك جرعه ی آب توی گلويم گير می كند و بيرون نمی پرد به سرم می زند كه با آب هويج ام درست وقتی كه آفتابه سبز را كج می كند تا پامچال هايش را آب بدهد من سه بار در خانه اش را بزنم و اگر در باز شد سرم را پايين بندازم وسريع جمله هايی بگويم و بعد منتظر معجزه ای بشوم تا من را به طرف خانه اش راهنمايی كند و دوباره منتظر بمونم تا وفتی كه اولين جرعه ی آب هويج را خورد وسرش را محكم تكان داد من معامله ام را صادقانه بگويم....بگويم كه قبول كند همخونه اش بشوم و من در عوض روی پاهايش برگ تاج ملوك بذارم و پاهايش را بجاي مالش بی حد و اندازه محكم با پارچه سفيد ببندم و شبهايی كه از پيش معشوقه اش بر می گردد برايش نامه های الگا بخوانم و به پامچال هايش به جاي خواستن كود تازه ياد می دهم چاك بری گوش كنند و شب های جمعه آب هويج مان را با پودر پسته می خوريم واسمش را می گذاريم غذاي اشراف...وبرای دلتنگی غروب جمعه دو تا همستر كوچك می خريم ...و زندگی می كنيم. تو اگر بودی اسم شيفتگي ام به پيرمرد را می گذاشتی اشتياق برای فراموش شدن و حسرت به پيله دور پيرمرد كه من ندارم...درست... من ندارم و تو هم برای هميشه نيستی... ولی گاهی يك رويا هر چقدر هم كوچك برای زيبا تحمل كردن دخترهای اتاق كناری كه فقط به دلفريبی به معنای ايده آل كلمه فكر می كنند و تمام تلاششان به مزخرف نشان دادن صورت نسل من است دلخوشی كوچكيست. شنبه ۸ اسفند ،۱۳۸۳
ماجرا را با نفرت از آدمهايی که چهره سوخته شان را با جمله ی عوض شدی از ديگران مخفی می کنند سرهم می آورم. حال کسی را دارم که روحش را برای گرم کردن به کسی مدتها قرض داده وحالا که سردش است ...گيج وسردرگم است.داستان را آنطور که خودش خواسته بود تمام کرده ولی حالا دخترک توی داستان خنده اش می آورد.از دخترک می ترسد و گاهی دوست دارد مدام چشمهايش را به هم بزند تا روبرويش را نبيند که تاچشم کار می کند پر از آدمهايی است که فقط بويشان آشناست...آدمهايی که دروغ می جوند، روی برفها ليز می خورند و به تمام دستگيره ها آويزان می شوند که تنها فاعل کلمه ای باشند که حتی معنی اش را هم نمی فهمند. قبول دارم اين روزها بنفش ام. بنفش بنفش. پر از نفرت،پر از خشم سر کوب کرده ،پر از ترس از گم کردن سر خط ... دوشنبه ٢٧ مهر ،۱۳۸۳
انسان هاديوترو استم هستند. زيرا سرنوشت خودشان را تعيين نمی کنند. مکث می کند و از فاصله چشمهای قرمز و شيشه کدر کلی نقطه ی سياه محو می شوند .خميازه کشيده می شود و ديوتريوم مونثی که توی دورترين نقطه به برجستگی های روی شيشه روزهای خوابيدن با چراغ روشن را می نويسد. می خندد و توی دفتر دخترک کنارش شاه بلوط می گذارد و دندان های پر از پرزهای شاه بلوط اش را به آدمهای بيرون از پنجره نشان می دهد.ماهيچه ها که شل می شوند.دختر همزمان دهانش را جمع می کند و همراهش نفرت از لايه های جنينی که بايد تکه تکه شود را قورت می دهد .گير می کند و با شاه بلوط های ريز پايين می رود.موجود عجيب روی ميز تکان می خورد و دختر به تيله های سياهی نگاه می کند که اگر از مجرای تنگ و چندش آوری سر نخورده بود شايد دقيقا بيست سال و شصت و پنج روز ديگر ميان خط چشم های پر رنگی پر از اشک می شد.
یکشنبه ۱٠ خرداد ،۱۳۸۳
تنهايی جديدم را با آدمهای عجيب سر می کنم .حسرت می خورم و می خورند. من به دنيای کوچکشان وآنها به شيب دماغم و قبرستان فانتزی که روزهای دور از بندر را در آن می گذرانم. تعطيلات نزديک است و روزهای سرخوشی نزديک تر... دوشنبه ٢۸ اردیبهشت ،۱۳۸۳
روز برای خاطرات کودکی ام مدتها وقت می گذارم و شب به خيسی دستهايم که محکم بهشان چسبيده است می خندم...به تو هم می خندم... به آن بارانی بلند مشکی ات...التماس هايت و بعد دلم به شدت قبل از يک خدای جديد با دستانی نوازشگرتر يه داروخونه با آدمهايی مهربان تر هوس می کند... کنت دراکولای عزيزم...تو بايد از طرف يک دوست هديه می شدی نه توی يک جعبه آبی آسمانی و جمله هایی که عذاب آورتر از خاطرات اند.
سهشنبه ۸ اردیبهشت ،۱۳۸۳
سفر هم نرفتم...خيلی مطيعانه کوله ام را انداختم و کسی مسير هر روزه را برای تحمل کردن يه ساختمان دو طبقه را به زور با من تمام کرد. گاهی يک اجبار کوچک خيلی چيزها را يادآوری می کند...متعلق به خانه ای با سه اتاق بودن...رگهای کوچکی که پشت قلب کسی گره خورده...تاريخ تولدت...دستهای پرموی کسی...عادت با چراغ روشن خوابيدن...فصل جفت گيری گربه ها...آن غريزه خاموش وکلی کتاب نخوانده. امروز توی هيچ کدام از دخمه ها نرفتم. روی همان نيمکت دوست داشتنی ام نشستم و کلی ورونيکای جديد کشف کردم.حالا ديگر اينجا با شوبرت خيلی قابل تحمل تر است.می آيی کنارم می نشينی و با انرژی تمام از کلاست می گويی ...از دانشجو های جديدت...از آن همه رک بودنشان نبوغشان و حتی قشنگی شان...حالم را بهم می زنی و بعد ساکت می شوی.کاش می فهميدی که اين شگرد جديدت بی فايده است...متفاوت بودن با آدمهای که تويشان غلت می زنی وحقوقت را با آيين تشريفاتی مخصوص خودت ازشان می گيری...غير ممکن است.بعد شروع می کنی از فلسفه حرف زدن ...از زن فيلسوف جديدت که تازه کشف کردی ...اتريشی است ومثل هميشه بلوند...می خواهی از تصويرت سبقت بگيری...حالا تو شوبرت گوش می دهی و من برای خودم حرف می زنم.بايد کسی اول خداحافظی کند و از روی نيمکت برای هميشه بلند شود .
یکشنبه ۳٠ فروردین ،۱۳۸۳
روزهای پر جنب وجوش را دوست دارم...ولی دخترنه. مقنعه که روی موهای سياه کشيده می شود از کنارم می گذرد.ترجيح می دهد توی صف روزنامه ی مورد علاقه اش مدتها بماندو به تمام آدمهای اطرافش بخندد وساعت نشان بدهد و به دلهره های تکراريشان برای برنج سر تکان بدهد.ترجيح می دهد فلسفه بجود. آرناداتی روی بخواند وخميازه بکشد.شيفته نگاه موريسا شده ....يک جمهوری خواه ديوانه ودنبال کلی نشانه می گردد ...هيچ چيز وجود ندارد ... از بند کفش توی پاکت هم خبری نیست.آدمها همانند...ولی دختر ايمان دارد که چيزی جا مانده. مثل رصدهای غلطش...مثل ستارهای که هميشه توی دايره جا می ماند ...چيزی بايد باشد ...فقط يک نشانه کوچک.فقط يک ستاره ی دم کج... می بينی...تو از غربت ات در آن جزيره کوچک می نويسی...از آن دلتنگی که ظرفيت از خود چيز در آوردنت را خشکانده...از آن مزه ی تلخ آفت زدگی...از بريدنت .ولی دختر اینجا...يک چيز محشر شده است...همان همزاد بالدارت...بيش از اين چه می خواهی؟ جمعه ٢۱ فروردین ،۱۳۸۳
فقط می خواستم بنويسم نقطه پايان و در قوطی کوچکم را ببندم.ولی نشد.به کسی قول داده ام که تعهد های اطرافم را بهتر ببينم ...خاطره ی دستهای بلورين يوحنا را فراموش کنم و کمی خودم باشم.
[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ] |
خانه آرشيو پست الكترونيك دکمه و بيست و پنج تومنی آشپزخـانه من آليس در شگفتزار يادداشتهاي يك دلقك ببري كه كراوات مي زند ماهي در لامينور گل ناز هزارپـا شادي صدر زنان ايران ايگناسيو پرشينبلاگ |
