سه‌شنبه ٢٧ اردیبهشت ،۱۳۸٤

 

 

بحث که تمام می شود سرش را کج می کند و آرام می پرسد: اسم تو چی بود دختر؟جوابش را که پيدا می کند می خندد و دوباره می پرسد بهار نارنج دوست داری؟

به يک نقطه ی سياه روی يک نقطه سياه تبديل که می شود بهار نارنج ها را می برم تو...گيرم فکر کند به خاطر نشان دادن گردنبند بهار نارنج پشت کلاس سر پا می مانم و اين هم جزو سندهای ضعيف اش باشد که دختر روی صندلی قهوه ای سوخته رديف چهارم پر از عواطف رقيق ايست نسبت به استاد تاريخ اسلامش و مدام با خودش زمزمه می کند اگر آن لباس بلندش را در بياورد...خب اين هم يه جورش...ندانستن حق طبيعی اش است وقتی هنوز به خودش نيامده باشد ونفهمد که کدام اصل تک علتی...کدام تقاضای مجاب کردن برای نفی بيان بردگی...کدام مسخره گرفتن بار سبک...اينجا پاهايت روی چيست؟

پوفف....فقط خط قرمز کنار کاغذ ها را می بينم و ديگر هيچ...

zz
 

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

دکمه و بيست و پنج تومنی
آشپزخـانه من
آليس در شگفتزار
يادداشتهاي يك دلقك
ببري كه كراوات مي زند
ماهي در لامينور
گل ناز
هزارپـا
شادي صدر
زنان ايران
ايگناسيو
پرشين‌بلاگ